من بدم ... - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:19
من آدم بدیمخیلی بدمیدونی چرا ؟چون زیادی با همه خوبمزیادی تحمل دارمزیادی صبر میکنمزیادی انرژی میدمحتی اگه محل سگم بهم نذارنزیادی محبت میکنمزیادی میگذرمو این واسه بقیه عادت شدهمن آدم بدیم پ.ن : سلام و
منِ دیوانه - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:19
آسمان بار امانت نتوانست کشیدقرعه فال به نام من دیوانه زدند پ.ن : اصلا نمیدونم چندمه ولی از حالم میفهمم باز ماه کامل شده، باز من دیوانه، باز همون حس و حال ...
نفس - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:19
هوا آلودستنفس نفس نفسهوا آلودستنفس، آلوده ی تو ... پ.ن : اینم دو خط از سر شکم سیری ! والا، آخه دل و دماغ نوشتن هست تو این شرایط ؟ نه والا نیست، اما یه جوریه انگار به این وبلاگ مدیونم ، باید بیام دی
فقط واسه یه آدم مرده ! - تاریخ: 1398/3/26 ساعت: 3:20
یه وقتایی هست ناخودآگاه دنبال یکی میگردی ، اینطرف ، اونطرف ، تو لیست گوشیت ، تو ذهنت ...هی مرور میکنی ، ببینی یکی هست بهش بگی اوی فلانی اوی رفیق اوی غریبه اوی آشنا ، حالم بده !دیشب دقیقا همین حال بود
من اون نیستم - تاریخ: 1398/3/26 ساعت: 3:20
یه روزی رفتم تو پروفایل اینستا نوشتم نویسنده ، کارگردان و ...به نظرم عجله کردمنتونستمزندگی بهم اجازه ندادمن یه آدم آزاد مجرد نیستم ، من یه آدم پر دغذغه ام ، من نمیتونم در این شرایط تصمیم بگیرم که واسه
فاطمه (با ضمه روی ط) - تاریخ: 1398/3/26 ساعت: 3:20
فاطمه (با ضمه روی ط) سه شنبه ها میومد خونمون ، یه زن 50 ساله بود ، چاق و گنده ، صورت بزرگ و تیره ای داشت ، کارگر خونگی بود ، هر روز هفته خونه یکی از اقوام یا همسایه ها بود ، سه شنبه ها نوبت ما بود ،
بستنیش خوشمزه تره ... - تاریخ: 1398/3/26 ساعت: 3:20
اون موقع ها که هر صد متر یه بستنی فروشی نبود ، سوپری و یخچال بستنی هم هنوز اختراع نشده بود ، نهایتا به بقالی بود اونم یخچالش در حد 4 تا شیشه شیر و یه حلبی پنیر بود اونم از اون شوراش ! اگه هوس بستنی
ماده اسبی هم رام هم بی تاب ... - تاریخ: 1398/2/20 ساعت: 8:16
تماشای دو دست من برای چیدن سحرتخداوند سپید و سرخ از هر شاخه آوریزانببین، با دست خالی آمدم یک بوسه بردارمچرا بغ کرده و اخمو ؟ مسلح تا بن دندان ؟وضو نگرفته حتی در خیالم دیدنت کفر استبرایم آیت پروردگاری ... به همین قرآن ادامه درج در ادامه مطلب ...
حرص آب ، غم سیل - تاریخ: 1398/2/20 ساعت: 8:16
یه چند سال خشکسالی بود و نگران آب بودیم ، یادم نمیره ، صبح یه روز پاییزی وقتی پیاده به سمت محل کار میومدم دیدم یکی با شیلنگ آب داره پیاده رو را میشوره و عین خیالشم نیست آب به شدت داره هدر میره ، یه
رفقای شریک یا شرکای رفیق ... - تاریخ: 1398/2/20 ساعت: 8:16
آدم تو زندگی با صرف بهایی تجربه های جدیدی به دست میارهتجربه عید امسال واقعا منحصر به فرد بود رفتم با دوتا از بهترین دوستام غرفه مواد غذایی گرفتم ، گفتم این عیدیه خیالم از مسافرت و عید دیدنی های بیخو
سکوت سیاه - تاریخ: 1397/9/28 ساعت: 19:26
بدترین حال دنیا وقتیه که دلت پره اما با هیچکس نمیتونی حرف بزنی
این نیز بگذرد ... - تاریخ: 1397/9/15 ساعت: 16:08
حالم این روزها وصف ناشدنیه حالم این روزها حال کفتاریه که زندگی را با ولع نوشخوار میکنه به امید اینکه تموم بشه ولی نمیشه حالم این روزها خیلی حال افتضاحیه این نیز بگذرد, ...
ادامه عادی زندگی ... - تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 2:04
میخواستم یه چیزی بگم اما پشیمون شدم. یه کم دیرم شده ، میخوام برم به ادامه, عادی, زندگی, برسم پ.ن : شاید گوش دادن به آهنگهای مرجان فرساد باعث شد بعد عمری بیام به اینجا سر بزنم ، درونم یه عشق هست ، ا
وقت رفتن ؟! - تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 2:04
دلم میخواد این زندگی تهوع آورو تموم کنم ، تنها و تنها و تنها فکر پدر و مادرم رو میکنم که طاقت یه غم دیگه رو ندارن ، منتظر میمونم بعد اونها برم ... همین ...
... - تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 2:04
حالم خوب نیست ، حالم خوب نیست ، حالم خوب نیست ... از سفر متنفرم ، اما دلم میخواد برم ، برم یه جای دور ... پ.ن : دیشب آرمان میگفت بابا من بزرگ شدم یه ماشین زمان میسازم میرم به زمان دایناسورها ،
خدا هم راضیست ... - تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 2:04
خب به سلامتی عملا و رسما (البته فعلا) شرکت هم ترکید. بر اساس جلسه هیئت مدیره مورخ پنجشنبه 21 تیر، ورشکستگی موقت اعلام شد ، کلیه حقوق ها قطع شد و تا اطلاع ثانوی باید با هوا زندگی کنیم . یعنی یه کارآفرین بعد از این همه عرق ریختن باید بره بمیره ، چقدر زیبا چقدر عالی ، خدا هم راضیه فکر کنم ! ما که رفتیم...
باشه ... - تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 2:04
"جمع کن بره بابا ابن زندگی رو" اینو اونی که نباید بگه امروز گفت منم گفتم باشه, ... رمقی نداشتم بخوام بیش از یک کلمه حرف بزنم. همین.
دریغ از عمر رفته ... - تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 2:04
آدمها روز های خوب و بد زیاد دارن ، جالبه هر سال که میگذره تازه میفهمم سال قبل رفتارهام ، تصمیمام ، حرفام و ... اشتباه بوده ...حالا قهمیدم کلا راهم اشتباه بوده ، شغلم و علاقمندی هام همه اشتباه بوده ،
من ایستاده ام ... - تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 2:04
با ساعت دلم، دقت دقیق آمدن توست من ایستاده, ام، مانند تک درخت سر کوچه با شاخه هایی از آغوش، با برگهایی از بوسه تا ساعت غرورم اما من ایستاده, ام، با شاخه هایی از تابستان با برگهایی از پاییز هنگام شعله
low battery - تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 2:04
low battery پ.ن : ...