خرید بک لینک
آنجا که آسمان هر چه بلندتر می‌شود، نفس تو تنگ‌تر؛ گویی رازی از مهر در دل پنهان داری که سنگینی‌اش قلبت را می‌فشارد. چشمانت می‌سوزند، و آهی بی‌صدا از عمق جانت، تمام بی‌کسی‌هایت را در آغوش می‌کشد. هرچه به اطراف می‌نگری، هیچ روزنی از نور نمی‌یابی.تنهایی، نیرویی مرموز، گام‌هایت را سست می‌کند. راه می‌روی، اما هر قدم، گویی وزنه‌هایی سنگین بر پاهایت آویخته‌اند، باری که به‌جای دوش، بر روحت سنگینی می‌کند. این نقطه، دردی است که نه می‌توان از آن گریخت، نه می‌توان نخواستش. دردی از جنس جانان، که ذره‌ذره تو راادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهار کاظمیان تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 17:42

دیوانه ای زیر نور ماه مانده پای آبله از راه دراز ... معکوس هر چی برای به دست آوردن تلاش میکنم بیشتر از دست میدم + نوشته شده در دوشنبه ۱۴۰۳/۱۱/۰۱ساعت ۱۰:۳۲ ب.ظ توسط مهران | گاهی قلم به دست میگیرم و مینویسم، گاهی قلم مرا به دست میگیرد و ...دلیل برای ماندن نیست.هجوم هیچ در خالی اطراف مرا محصور کرده است.می نویسم تا قلم تنهاییم را نقاشی کرده باشد.اغتشاش فكرم زبانه ميكشد و انگشتهايم بي اختيار مینویسند بلكه آتشي ابدي را خاموش كنند ، چه تلاش نا فرجامي ! حجم خالي اطرافم را ميبلعم مبادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهار کاظمیان تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 17:42

دیوانه ای زیر نور ماه مانده پای آبله از راه دراز ... چرا ؟ چرا تموم نمیشه ؟ + نوشته شده در جمعه ۱۴۰۳/۱۱/۰۵ساعت ۷:۹ ب.ظ توسط مهران | گاهی قلم به دست میگیرم و مینویسم، گاهی قلم مرا به دست میگیرد و ...دلیل برای ماندن نیست.هجوم هیچ در خالی اطراف مرا محصور کرده است.می نویسم تا قلم تنهاییم را نقاشی کرده باشد.اغتشاش فكرم زبانه ميكشد و انگشتهايم بي اختيار مینویسند بلكه آتشي ابدي را خاموش كنند ، چه تلاش نا فرجامي ! حجم خالي اطرافم را ميبلعم مبادا حضور زماني كه بي توام را نشانم دهند ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهار کاظمیان تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 17:42

دیوانه ای زیر نور ماه مانده پای آبله از راه دراز ... کفاره به کفاره ی عشق بدل شدم ... + نوشته شده در دوشنبه ۱۴۰۳/۱۲/۱۳ساعت ۶:۵۶ ب.ظ توسط مهران | گاهی قلم به دست میگیرم و مینویسم، گاهی قلم مرا به دست میگیرد و ...دلیل برای ماندن نیست.هجوم هیچ در خالی اطراف مرا محصور کرده است.می نویسم تا قلم تنهاییم را نقاشی کرده باشد.اغتشاش فكرم زبانه ميكشد و انگشتهايم بي اختيار مینویسند بلكه آتشي ابدي را خاموش كنند ، چه تلاش نا فرجامي ! حجم خالي اطرافم را ميبلعم مبادا حضور زماني كه بي توام رادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهار کاظمیان تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 17:42

دیوانه ای زیر نور ماه مانده پای آبله از راه دراز ... سکون ما ایستاده ایمو زمان از ما میگذردو سلولهای ما را تغییر میدهدما ایستاده ایم + نوشته شده در شنبه ۱۴۰۴/۰۳/۰۳ساعت ۴:۱۵ ب.ظ توسط مهران | گاهی قلم به دست میگیرم و مینویسم، گاهی قلم مرا به دست میگیرد و ...دلیل برای ماندن نیست.هجوم هیچ در خالی اطراف مرا محصور کرده است.می نویسم تا قلم تنهاییم را نقاشی کرده باشد.اغتشاش فكرم زبانه ميكشد و انگشتهايم بي اختيار مینویسند بلكه آتشي ابدي را خاموش كنند ، چه تلاش نا فرجامي ! حجم خالي اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهار کاظمیان تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 17:42

"نوشداروی دیر به مزار رسیده." این نام واقعی توست، که دیر رسیده‌ای و امید به شفا در دلم مرده و چنان منجمدم که قطب‌ها از دلم یخ برمی‌دارند و روی کبودی دلشان می‌گذارند.جادویی نمانده عزیزدلم. نه در سکوت طولانی صبورانه تو و نه در اشتیاق مدام سرکوب‌شده‌ی من. همه‌چیز ملال مطلق است، مثل برگی پامال شده‌ام که نه شوق بازگشت به شاخه را دارد و نه مجالی برای بهره از آزادی.به یاد بیاور ستاره‌های آسمان مرده‌اند و ما به خاطره‌ای دور نگاه می‌کنیم. به خاطره‌ای دور از من فکر کن، بوسه‌ای برایم بفرست، و به از یاد بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهار کاظمیان تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 17:42

دیوانه ای زیر نور ماه مانده پای آبله از راه دراز ... خشنودم سیانور سفارش دادم :)خشنودم + نوشته شده در پنجشنبه ۱۴۰۴/۰۷/۰۳ساعت ۸:۴۱ ب.ظ توسط مهران | گاهی قلم به دست میگیرم و مینویسم، گاهی قلم مرا به دست میگیرد و ...دلیل برای ماندن نیست.هجوم هیچ در خالی اطراف مرا محصور کرده است.می نویسم تا قلم تنهاییم را نقاشی کرده باشد.اغتشاش فكرم زبانه ميكشد و انگشتهايم بي اختيار مینویسند بلكه آتشي ابدي را خاموش كنند ، چه تلاش نا فرجامي ! حجم خالي اطرافم را ميبلعم مبادا حضور زماني كه بي توامادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهار کاظمیان تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 17:42

دیوانه ای زیر نور ماه مانده پای آبله از راه دراز ... باز ویرانم کردو باز خودم را سرپا کردمتابازخانه اش باشم + نوشته شده در شنبه ۱۴۰۴/۰۷/۲۶ساعت ۳:۵۶ ب.ظ توسط مهران | گاهی قلم به دست میگیرم و مینویسم، گاهی قلم مرا به دست میگیرد و ...دلیل برای ماندن نیست.هجوم هیچ در خالی اطراف مرا محصور کرده است.می نویسم تا قلم تنهاییم را نقاشی کرده باشد.اغتشاش فكرم زبانه ميكشد و انگشتهايم بي اختيار مینویسند بلكه آتشي ابدي را خاموش كنند ، چه تلاش نا فرجامي ! حجم خالي اطرافم را ميبلعم مبادا حضوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهار کاظمیان تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 17:42

غروب که میشود دلم میگیرد مثل همه یا شاید مثل خیلی ها، خیلی هایی که وقتی غروب می شود انگار حسرت هایشان در ته وجودشان قل قل می کند، حسرتهایی که انباشته اند در قدم قدم این زندگی.انگار غروب که می شود حسرت ها زنده می شوند، مچاله ات می کنند، هرچقدر که سرخوش باشی آن لحظه غمی در دل پدیدار می شود و پا روی برآمدگی زیر گلو می گذارد و آرام فشارش می دهد، طوری که نفس تنگ می شود...اما گاهی این غروب ها سنگین تر است. انگار توان برای جای پای غم روی گلو کمتر شده باشد، یا فشار پایش بیشتر است. چمیدانمغروب است دیگر ... + نوشته شده در  جمعه ۱۴۰۳/۰۵/۰۵ساعت ۶:۴۲ ب.ظ  توسط مهران  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهار کاظمیان تاريخ: دوشنبه 8 مرداد 1403 ساعت: 1:40

گفت : یه کم برو عقب تر میخوام نفس بکشمگفتم چشمگفت : اینکه هی قرار باشه ببینمت باعث میشه نتونم برای زندگیم برنامه ریزی کنم و چیزایی که میخوام را بهش برسم، میشه دیدارهامون کم بشه ؟گفتم چشمگفت : میشه دیدارهامون برنامه ریزی شده نباشه ؟ انگار اینکه فلان روز و فلان روز باید ببینمت مثل میخ خورده وسط زندگیم نمیتونم تکون بخورم.گفتم چشمگفت : تو چی ؟ درخواستی نداری ؟گفتم : مراقب ترک پاهات باش حتما زود به زود چربش کنگفت : چشم + نوشته شده در  جمعه ۱۴۰۳/۰۴/۱۵ساعت ۱:۳۷ ب.ظ  توسط مهران  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهار کاظمیان تاريخ: چهارشنبه 27 تير 1403 ساعت: 19:07

امروز یک نقطه ی عطفه، من قراره تغییر کنم.اینو نوشتم یادم باشهاین افق جدید شاید زیباتر باشد."آتیش رسیده تا صد سپیده، بیداری یا نه ؟ما پریم از جای خالی دردهای هممیرسن پرنده های هر شب امید به اوج دور، کشتراز نورزخم هر سفرو تن هر حادثه رودل تب به سلامت شببا تو سر کشیدیم دردو پر کشیدیممردن پر، از سرما پژمردن پربا وحشت سر بردن پراز رفتن تا مردن پر" + نوشته شده در  سه شنبه ۱۴۰۳/۰۴/۲۶ساعت ۶:۴۲ ب.ظ  توسط مهران  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهار کاظمیان تاريخ: چهارشنبه 27 تير 1403 ساعت: 19:07

به یغما میبرم هر آنچه ساخته امناتمام میگذارم تمام امیدم را تمام عاشقیم رااینبار نقطه ی عطفی خواهم شد بر تمام کهکشان هاتمامیتم را چه سوداین لجاجت سیاه را رها خواهم کردمیروممیروممیروم. + نوشته شده در  پنجشنبه ۱۴۰۳/۰۴/۰۷ساعت ۱۰:۳۱ ب.ظ  توسط مهران  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهار کاظمیان تاريخ: سه شنبه 12 تير 1403 ساعت: 16:53

سازیست به نام شورانگیز داستان جالبی دارد :"ابداع اولیه ی این ساز توسط استاد حسین علیزاده انجام شد. همچنین استاد علی قنبری مهر برای اولین بار به سفارش استاد علی تجویدی ساخت این ساز را بدست گرفتند و اولین شورانگیز در ایران به دست ایشان ساخته شد.الگوی ساخت شورانگیز از سه ساز کهن و اصیل ایرانی با نام های ” تار “، ” سه تار ” و ” تنبور ” ساخته شده است به طوری که در هر قسمت از این ساز، نشانه هایی از سه ساز نامبرده شده دیده میشود."در واقع تلفیق سه ساز دلی به نتیجه ای خارق العاده رسیده، چیزی خلق شده، سازی که نوای آن متفاوت است، و نام جالبی بر آن نهاده اند.این ایده را از یک دوست دارم که میگفت : شورانگیز زندگی خودتو پیدا کن !نگاه کردم به زندگیم، شورانگیز من چیست ؟ کیست ؟ کجاست ؟بشر کجای در تاریخ شورانگیزی داشته ؟ جنس آن چه بوده ؟خوب دقت کردم، خوب نگریستم به خود، به درون، به خویشتن خویششورانگیز من ؟؟؟ + نوشته شده در  سه شنبه ۱۴۰۳/۰۴/۰۵ساعت ۴:۳۵ ب.ظ  توسط مهران  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهار کاظمیان تاريخ: پنجشنبه 7 تير 1403 ساعت: 15:51

حضور معترض آب روی ریشهء درخت مثل کلمات است در ذهن من ...مینویسم و مینویسم ...به لجن گرفتن حوض خاطراتم نگاه میکنم ! هنوز سبز است ! مگر سبزی نشان تازگی نیست u200d؟فکر میکنم ...تنها فکر میکنم ...چهار دیوار دور افکارم کشیده شده ، چهار دیوار کبود و خاکستری ، چهار دیوار ضخیم و قدیمی،خاک گرفته و متروک ، انگار زندانیست پر از بوی عرق و ریواس و چند انگور گندیده !مرگ من ، سکوت مرگبار من است ، صدای دغدغه می آید ، صدای آشنای سکوت ... ازگوشه ای از دیوار شروع میکنم و میگردم بلکه روزنی به بیرون پیدا کنم ، فکرهایم بوی نممیدهند ، بوی گنجه های قدیمی ، فکر میکنم و فکر میکنم ...میگردم و فکر میکنم ، فکر میکنم و میگردم و دریغ از روزنی و هوای تازه ای ...میگردم ولی چه سود که باز به همان گوشه رسیده ام و خسته ام ...فکر میکنم که خسته ام ... + نوشته شده در  سه شنبه ۱۴۰۳/۰۴/۰۵ساعت ۴:۴۶ ب.ظ  توسط مهران  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهار کاظمیان تاريخ: پنجشنبه 7 تير 1403 ساعت: 15:51

بیگاهه هایی هست برای نگاه، شبیه موسم تغییر فصل ها،از فصل خاموشی به فریاد، از فصل عبور به ایستایی، از فصل سرور به لهیدگیبیگاهه هایی هست برای تماشاتماشای عطف نمودارهای زیستن، ایستادن بر فراز یا فرود خطهایی که قرار است بشکنندخموده می شوند به سمتی دیگر، عبور می کنند از تمنای رسیدن ! چونان که همیشه رسیدنی نیست.این همان ناتمام هاست!تمنای تمام شدن در ظرفی نا تمام مثل تمنای وقوع است از امری نامحتملاز جهت این "ناتمامی" است که گفته اند در آن عدد (π) همه ی رازها نهفته است.زیستن در جهانی که رسم ناتمامی را بنیان نهاده، آواریست در ورای تمنای تمام کردن ها و تمام شدن هاپ.ن : در پاسخ به زهرا + نوشته شده در  سه شنبه ۱۴۰۳/۰۴/۰۵ساعت ۶:۳۳ ب.ظ  توسط مهران  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهار کاظمیان تاريخ: پنجشنبه 7 تير 1403 ساعت: 15:51

صفحه بندی