حالم خوب نیست ، حالم خوب نیست ، حالم خوب نیست ...
از سفر متنفرم ، اما دلم میخواد برم ، برم یه جای دور ...
پ.ن : دیشب آرمان میگفت بابا من بزرگ شدم یه ماشین زمان میسازم میرم به زمان دایناسورها ، بعد یه کاری میکنم مسیر شهاب سنگی که خورده به زمین منحرف بشه و نخوره به زمین تا دایناسورها منقرض نشن !!! چشمام گرد شده بود از این همه خلاقیت ، واقعا چه آینده ای واسه این بچه ها میشه تصور کرد ؟ تو این مملکتی که نه آب داره نه برق نه هوا نه پول نه آرامش نه نه نه نه نه ، خدا به دادشون برسه !!!
برچسب:
نویسنده: بهار کاظمیان