بیگانه ام امشب
-
تاریخ: 1403/2/18 ساعت: 10:02
از من بگریزید که میخوردهام امشب با من منشینید که دیوانهام امشب
معجزه
-
تاریخ: 1403/1/27 ساعت: 13:39
یه معجزه چجوریه ؟یه معجره چقدر میتونه تغییر ایجاد کنه ؟یه معجزه چه شکلیهیه معجزه شکل توهمیتونه همه چیزو زیر و رو کنهمعجزه یعنی تو ...خوشحالم سال 1402 را تجربه کردمزندگیم به قبل و بعد از این سال تقسیم میشههمین + نوشته شده در شنبه ۱۴۰۲/۱۲/۲۶ساعت ۶:۱۵ ب.ظ توسط مهران | Adblock test (Why?)
سفر
-
تاریخ: 1402/5/11 ساعت: 12:28
تجربه ی این روزها یک دگردیسی دیگر است.سفر از ذهن به دلهر چه پیش آید خوش آید.ای بستگان تن به تماشای جان رویدکاخر رسول گفت تماشا مبارک است.هر برگ و هر درخت رسولی است از عدمیعنی که کشت های مصفا مبارک است.هر دل که با هوای تو امشب شود حریفاو را یقین بدان تو که فردا مبارک است. + نوشته شده در چهارشنبه ۱۴۰...
اراجیف مایل به جفنگ
-
تاریخ: 1401/11/6 ساعت: 18:12
این روزها عجیب بی حوصله ام،این بی حوصلگی ها عجیب تنهاست،این تنهایی عجیب ساکت است،این سکوت عجیب سنگین است،این سنگینی عجیب ...نهاین عجیب سنگین است،اصلا عجیب ساکت است،این عجیب تنهاست،خود "عجیب" مشکل دارد.و گرنه این روزها از اول حوصله نداشتند که الان "بی" آن شده باشند.مشکل از ماست.که حوصله را برای روزها...
هیچ
-
تاریخ: 1401/11/6 ساعت: 18:12
جهان و کار جهان جمله هیچ در هیچ است من این نکته هزار بار کرده ام تحقیق .
گم شدن
-
تاریخ: 1401/11/6 ساعت: 18:12
در را به روی ناشناخته ها باز بگذارید، از آنجا که خودت آمده ای و مقصد تو هم همانجاست.گم کردن خود یعنی تسلیمی لذت بخش، گم شدن در آغوش خود، بی اعتنا به جهان، یکسره ذوق در آنچه حاضر است، طوری که همه چیز اطراف محو شود، گم بودن یعنی حضور تمام و کمال و حضور تمام و کمال یعنی داشتن ظرفیت ماندن در تردید و راز...
یگانگی
-
تاریخ: 1401/4/3 ساعت: 10:08
چهره ام را فراموش کرده اممن کیستم ؟ آن روز از درخت سیب خوردم تا به زمین بیایم شرکتهای بزرگی بنا نهادم تا به خودم خدمت کنم ، با شل نفت به خودم فروختم و با گوگل زندگیم را تسهیل کردم در غار حرا به معراج رفتمکودکی در زیر بمباران در سوریه شدم و روزی هم با بمب هسته ای در هیروشیما خودم را ریز ریز کردمنیل...
بی نقاب
-
تاریخ: 1401/4/3 ساعت: 10:08
غمم حلول می کند، دلم کباب می شودتظاهرات جان من چو انقلاب می شود{نگه کنم در آینه به سوی چهره ای که نیستبه سوی صورتی که او "خودم" خطاب میشود}نقاب من نقاب تو، چه داستان جالبیامید من به مرگ هم، نقش بر آب می شودهمیشه قامتم بلند، برای رهگذارهاولی کلاغ قصه ام خانه خراب می شودصدای خسته ام هنوز صدای ناب زندگ...
قرنطینه ...
-
تاریخ: 1399/2/18 ساعت: 1:28
مدتیست ذهنم مشغول این سوال شده ...برای زندگی کردن چه چیزی احتیاج داریم ؟برای گذراندن روز ها و هفته هاساعتها و لحظه هاکمی آب و غذامقداری اکسیژنو جایی برای قضای حاجتهمین و بس ... هر چه هست همینهاستاز ا
31.1.99
-
تاریخ: 1399/2/18 ساعت: 1:28
امروز روز خاصی بودهنوزم هستیه دو جین فحش تو دلمهدارم به خودم میدم پ.ن : کاش قلبم الان می ایستاد، کاش
دیر آمده ایم ...
-
تاریخ: 1399/1/7 ساعت: 18:16
ما تماشاچیانی هستیمکه پشت درهای بسته مانده ایمدیر آمده ایم! خیلی دیر ...پس به ناچار حدس میزنیمشرط می بندیم و شک میکنیم ...و آن سو در در صحنه اصلیبازی به گونه ای دیگر در جریان است ...حسین پناهی پ.ن :
ن
-
تاریخ: 1399/1/7 ساعت: 18:16
شب از فراق تو مینالم ای پری رخسارچو روز گردد گویی در آتشم بی تو ...
دفاع بی دفاع
-
تاریخ: 1399/1/7 ساعت: 18:16
آدمها همیشه مشغول اثبات کردن خودشونن ، آدم ها همیشه میخوان ثابت کنن خوب هستند، خوب بودن نسبیه، پس میشه گفت همه از دید خودشون خوبن! حتی یه قاتل هیچوقت فکر نمیکنه آدم بدیه، اونم خوبه، کار درست را انجام
آرزو
-
تاریخ: 1399/1/7 ساعت: 18:16
شب از نیمه گذشته بود، تاریک بود، هوای خنکی که از لای میله های پنجره کوچک بالای اتاق به داخل می وزید حالش را خوب میکرد، نفس عمیقی کشید، روی تخت دراز کشیده بود، به فکر فرو رفت، خاطرات خوب و بدش را مرور
آدم ها
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 0:50
آدم ها گاهی حسرت می خورنداز روزهای رفتهکارهای نکردهآدم ها دلگیر می شوندآدم ها آدمندخاطره دارندمی فهمنددرک می کنندحس دارندآدم ها گاهی خسته می شوندآدم ها گاهی چیزهای ساده می خواهندیک بستنییک استکان چای
لطفا ...
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:19
حسم میگه آخراشه ، حسم میگه سال 99 را نمیبینم ، یعنی میشه واقعا اینطوری باشه ؟میدونیهیچکس نفهمید هر جا آبیازی قطره ای جوبا قطع شده و آب داره هدر میره میرم درستش میکنمهیچکس نفهمید به درخت دم در که هیچک
سیاه ...
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:19
همه جا سیاه بود ، وقتی به سیاهی نگاه میکنی در واقع هیچ کاری نمیکنی ، وقتی همه جا سیاه باشه یعنی انگار چشمت بستست ، وقتی به سیاهی محض نگاه میکنی چه فرقی میکنه چشمت باز باشه یا بسته ، ولی من نگاه میکرد
اینم از حامد ...
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:19
میدونیآدمها را باید در شرایط غیر عادی شناخت ، شرایط عادی که همه عادیندیروز اومد ، بهترین دوستم ، بی خبر اومد ، وقتی رفت دیگه رفاقتی نبودسوار ماشین شدم ، دیدم تنهام ، اون از رفقام ، اون از نون اون از
خلوت ...
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:19
این روزا حس تنهایی و بی کسیم بد جوری به چشم میادالان دارم اینو گوش میدم ... ما را غرض بجز رخ گل از بهار چیست ؟خوش تر ز روزگار ز دیدار یار نیست یک روز عمر دیدنت ای گل غنیمت استروزی که بی تو میگذرد روز
ولش کن ...
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:19
یک ساعته این صفحه جلوم بازه و دستم رو کیبوردنمیدونم چی بنویسمشاید نمیدونم چطور شروع کنمشاید نمیدونم اگه شروع کردم چطور باید تمام کنمولش کناین دردم موند تو سینمفقط خیلی درد داشتدیروز را میگمگذشت ... پ