چه مذبوحانه می دوم
مثال اشتری در بیابان
به دنبال سرابی بی فرجام
گلو پاره میکنم تا اثبات کنم آنچه در دل دارم
و چه خصمانه پشت آوار سنگین بی کسی رها می شوم
دلم مملو از مهر است
مثال بره ای که از خوردن علف ناعرف شکمش باد کرده
به در و دیوار می زند، ذره ذره با تلاش باد را از خودش خارچ می کند
اما چه سود که بوی تعفن میدهد
مانده، این محبت فاسد شده، کپک زده، مشمئز کننده است
می خواهم استفراغ کنم هر آنچه مهر در دل دارم
خالی شوم از همه ی عطوفت ها
ظالم شوم
انسان ها را به بازی بگیرم
نارو بزنم
قهقهه زنان له کنم شخصیتشان را
ولی نمی توانم
ناچار همه ی این کارها را با خود میکنم
به بازی گرفته ام خود را
نارو میزنم به خود
و قهقهه زنان و اشک آلود خودم را له میکنم
کوچک می شوم
خار و خفیف
آری
این منم
سر خوش از امیدی واهی
خسته از مسیری سنگلاخ
زخم خورده از هر آنکه دوستش داشتم
و دوباره به مرگ می اندیشم
فراری پست و واهی به سوی نیستی ممتد
تا نباشم که مهر بورزم
روزی خواهم رفت
زود زود زود
برچسب:
نویسنده: بهار کاظمیان